Name:
Location: Tehran, Iran
ايميل email
RSS

2006/11/17

گل هاي معرفت - اريك امانوئل شميت


گل هاي معرفت (مجموعه سه داستان)
نويسنده: اريك امانوئل شميت
مترجم: سروش حبيبي
نشر چشمه
چاپ اول تابستان 1383
1300 تومان
.
معرفی ی نويسنده در معرفي ي رمان انجیل های من نوشته ی اریک امانوئل اشمیت
.
."گل هاي معرفت" سه داستان كوتاه است از سه مذهب مختلف. سه راه مذهبي ست براي رسيدن به روشنايي و فرزانه گي. كاري به اعتقاد به اديان يا خداوند ندارم. داستان ها جذابند و در عين حال قابل تأمل. تفكراتي ست انساني و مهرآميز. در هر سه داستان اعتقادي بيروني به چيزي دروني تبديل مي شود و همين دروني شدن ايمان است كه باعث رشد و تكامل شخصيت هاي داستان مي شود. كسي كه اين داستان ها را مي خواند به راحتي مي تواند به ماوراءالطبيعه اعتقاد نداشته باشد. اعتقاد به ايمان امري ست جدا. بدون ايمان حركتي به وجود نمي آيد و ايمان در فرديت و درون تجلي مي يابد.
گل هاي معرفت مجموعه ي سه داستان كوتاه است: "ميلارپا"، "ابراهيم آقا و گل هاي قرآن"، "اسكار و بانوي گلي پوش"
"ميلارپا" داستاني ست عرفاني – بودايي كه در پاريس زمان حال و تبت هزار سال پيش مي گذرد. "سيمون" كه در پاريس زندگي مي كند، توسط خوابها و زني اثيري متوجه مي شود كه "سواستيكا" بوده است در تبت. دشمن "ميلارپا بوده و روحش به روشنايي نرسيده است. زندگي خود را صدهزار بار تعريف مي كند تا نجات يابد و اين كه ما مي خوانيم دفعه ي صدهزارمين است. تأثير "هرمان هسه" بر "شميت" به وضوح روشن است. دلبستگي به آيين فرزانگان و رازهاي دين بودا و عرفان مشرق زمين اگر در "سيذارتا" يا "دميان" با روايتي داستاني و نمادها و نشانه ها بيان مي شود، در "ميلارپا" با موعظه و سخنان حكيمانه و روايتي آموزنده گفته مي شود:
"دريافته بودم كه تكرار اوراد كاري بي حاصل است. فقط تلاش است كه به نتيجه مي انجامد. دريافته بودم كه نيكي به اراده نيرومندتري نياز دارد تا بدي. اين را هم آموخته بودم كه كالبد من كشتي ي ظريفي است سخت آسيب پذير. اگر آن را با بار گناه سنگين كنم غرق خواهد شد و اگر با دوري جويي از شهوات و بخشندگي و فراموش كردن خود سبكبارش سازم مرا به ساحل عافيت مي رساند و عاقبت ... "
اين كه تعريف داستان "سواستيكا" براي "سيمون" نجات بخش است، ستايشي ست از ادبيات و تأثير گذاري ي آن. "سيمون" با نقل صدهزارمين بار اين داستان به صورت نوشتاري – يعني داستان "ميلارپا" كه در اختيار ماست – بيش از آنچه بايد داستانش را تعريف مي كند. در هم تنيدن منِ راوي "سيمون، سواستيكا" با اوي "ميلارپا" كه به صورت من در مي آيد نكته ي جذاب و پر مفهومي ست كه "شميت" به خوبي از عهده ي آن برآمده. راوي "سيمون، سواستيكا" مي گويد:
"آدم هميشه به داستان هايي كه نقل مي كند آلوده مي شود. آن قدر از سيمون به سواستيكا رفتم، يا ميلارپا شدم كه اسمهايم را از ياد مي برم. شناسنامه ام را فراموش مي كنم و كيسه حاوي عادتها و واكنشهايي را كه "من" مي ناميم از دست مي دهم. سبكبار سفر مي كنم."
"سيمون" با نقل خاطره ي بدي هاي خود – "سواستيكا" – به "ميلارپا" در هزار سال پيش، به "ميلارپا" نزديك تر مي شود و خود به روشنايي مي رسد.
"ابراهيم آقا و گل هاي قرآن" داستان رهايي ي پسري ست از بند پدر. "موسي" كه با پدر بداخلاق و ساكت و خسيس اش تنها زندگي مي كند، روزي تصميم مي گيرد كاري را كه دوست دارد انجام دهد. به محله ي "پارادي" مي رود و با زني مي خوابد تا مرد شود. جمله ي شروع داستان در عين اين كه حاوي ي مفهوم اثر است، جذابيت و گيرايي ي خاصي دارد:
"يازده ساله بودم كه خوكچه ام را شكستم و رفتم الواطي!"
"موسي" با "ابراهيم آقا"، مغازه دار مسلمان صوفي مسلكي آشنا مي شود و پله هاي بزرگ شدن – مرد شدن – را يكي يكي مي پيمايد. اتفاقاتي كه در زندگي ي او روي مي دهد در عين تلخ بودن درس هاي بزرگي مي شوند تا او مستقل، راه خود را پيدا كند.
"در مدرسه با خودم گفتم كه يك دقيقه هم وقتم را نبايد تلف كنم. بايد عاشق شوم ... مي بايست به همه ثابت كنم كه مي شود مرا دوست داشت آن هم پيش از آنكه بفهمند كه حتي پدر و مادرم، يعني تنها كساني كه مجبور بودنند تحملم كنند، نتوانسته بودنند دوستم بدارند و ترجيح داده بودند فرار كنند."
رابطه ي "موسي" با "ابراهيم آقا" رابطه اي مي شود در راستاي تعالي ي هر كدام. هر يك از ديگري چيزي مي گيرد كه ندارد و سخت به آن محتاج است.
"چشم هاي مرا مي بست و به اماكن عبادت مي برد و من از بوي محل مذهب حاكم در آن مكان را حدس مي زدم.
- اين جا بوي شمع مياد، حتمأ كليساي كاتوليكه.
- درست گفتي سنت آنتوانه.
- اين جا بوي كندر مياد، بايد كليساي ارتدكس باشه.
- درست گفتي، سنت سوفيا است.
- اين جا بوي پا مياد، حتمأ مسجده. عجب بوي تندي!
- بله، اين جا مسجد كبوده. ولي ... "
كه البته طنز و كنايه اي ظريف و زيبا نيز دارد، كه در ادامه ي گفتگو روشن مي شود.
"اسكار و بانوي گلي پوش" داستاني ست از نامه هاي يك بچه به خدا. "اسكار" كه سرطان خون دارد و دكترها از او قطع اميد كرده اند به توصيه ي "مامي رز" (بانوي گلي پوش) تصميم مي گيرد براي خدا نامه بنويسد و روزي يك چيز از او بخواهد.
"- خيلي خوب، پس مي تونم هر چي خواستم بهش سفارش بدم؟ مثلأ اسباب بازي، شكلات يا اتومبيل...
- نه اسكار، خدا كه بابانوئل نيست. تو فقط مي توني چيزاي ذهني ازش بخواهي.
- مثلأ؟
- مثلأ شجاعت، صبر، روشني!
- خوب، فهميدم.
- از اين گذشته، مي توني براي رفيقات ازش چيزي بخواي!
- با روزي يه خواهش، مامي رز؟ نه، بايد صرفه جويي كنم. فعلأ خواهشامو براي خودم نگه مي دارم."
"اسكار" روزي يك خواهش از خدا مي كند و فردايش در انتظار برآورده شدن است. ياد مي گيرد براي كسي كه دوست دارد هم چيزي بخواهد و ...
نوع بيان و درك "اسكار" در نامه ها گرچه به يك پسر بچه ي ده ساله نمي آيد و حرفهاي گنده مي زند و ترجمه هم به آن شدت بخشيده، اما نمي توان اين را عيب داستان دانست. اين كه من در ده سالگي اين چيزها را نمي فهميدم دليل بر اين نيست كه كس ديگر هم نفهمد."اسكار" از "مامي رز" چيزها ياد مي گيرد صبر، بخشش، عشق، و... . در متن نامه ها رشد فكري ي او به خوبي محسوس است. اما اين تنها "اسكار" نيست كه متحول مي شود. "مامي رز" هم پا به پاي او شاد تر و فهميده تر مي شود. هر دو بازي اي را شروع مي كنند كه از نكات جالب و پرمفهوم داستان است. دوازده روز به پايان سال مانده و هر روز را به ازاي ده سال فرض مي كنند. "اسكار" روز اول متولد مي شود و سر ظهر پنج ساله و آخر شب ده ساله مي شود. در انتها گويا "اسكار" زندگي را تا به انتها مي رود.

2 Comments:

Anonymous hamid yousefi said...

thanks,I linked you too.

12:40 PM  
Blogger Mery said...

Kisses

3:30 PM  

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home